به گزارش حیات، در زمره شهدای نامداری است که از کردستان تا خوزستان برای کشورش جنگید. داوطلب میدانهای سخت بود. به فرماندهی تیپ ۱۰ سیدالشهدا رسید، اما در قامت یک بسیجی در خط مقدم نبرد حضور یافت و مزد مجاهدتهایش را گرفت و تا ابد «عند ربهم یرزقون» شد. در گفتگوی پیش رو با «عابدین وحیدزاده» همرزم و یار دیرینش با روایتهایی از متن جنگ به گفتگو نشسته ایم.

عابدین وحیدزاده در کنار شهید موحد دانش
شما از جانبازان دوران دفاع مقدس و از دوستان صمیمی و همرزم شهید موحد دانش هستید، برای شروع گفتوگو خودتان را معرفی کنید. ورودتان به عرصههای دفاع مقدس چگونه رقم خورد؟
متولد سال ۱۳۴۱ در تهران هستم. در محله هاشمی بزرگ شدم. سال ۱۳۵۹، با شروع جنگ، وارد سپاه شدم و به گردان ۹ سپاه تهران که گردان عملیاتی در پادگان ولیعصر (عج) رفتم. در آن زمان «ناصر جبروتی» فرمانده سپاه تهران و آقای جهرمی فرمانده پادگان ولیعصر (عج) بود. گردان ۹ به گل سرسبد گردانهای عملیاتی مشهور بود، چون همه بچهها تحصیلکرده بودند. آن زمان دیپلم حداقل مدرک بود. تعدادی هم دکترا داشتند. برخی بچهها تحصیلکرده خارج از ایران بودند. هنگام اعزام گردان به جبهه شهید محسن وزوایی فرمانده گردان ۹ شد که شامل چهار گروهان بود.
یگان های رزمی ما فرودگاه مهرآباد، بیت امام خمینی (ره) جماران، صداوسیما و برخی از مکانهای حیاتی و حساس را تحت پوشش حفاظتی خود داشتند. بعد از مدت کوتاهی اعلام شد که گردان 9 باید به جبهه اعزام شود. پس از گذراندن یک دوره مجدد فشرده حدود ۱۵ روزه در پادگان امام حسین (ع)، به سرپل ذهاب اعزام سپس به پادگان ابوذر رسیدیم. پس از چند روز برنامه توجیهی به ما گفتند به خط پدافندی بروید، در اسفندماه سال ۱۳۵۹ در جبهه دشت ذهاب مستقر شدیم.
اولینبار شهید موحد دانش را کجا دیدید؟
قبل از عملیات اول بازی دراز مقرر شد، عملیاتی در منطقه تنگ کورک و حاجیان انجام شود در عقبه، شهید پیچک حضور داشت. اولین دیدارم با شهید موحد دانش در آنجا رقم خورد. در آن عملیات حاج علیرضا موحد دانش فرمانده گروهان ادغامی ما با ارتش شد تا به خط بزنیم.
در همان دیدار اول از حاج علی خوشم آمد. رفتارش برایم جذاب بود. خودمانی و جنوب شهری. او یک فرمانده عملیاتی و فعال بود. وقتی حرف می زد؛ شیطنتهای شیرین در حرکات او با لبخندش، نیش همهٔ بچهها به خنده باز می کرد و حاضرجواب بود.
اسلحه انفرادی و سازمانی در آن مقطع اسلحه ژ-۳ بود. پس از صرف شامی مختصر و اقامه نماز با فرماندهی علی به سمت نقطه رهایی حرکت کردیم. او تأکید کرد هیچکس در ستون صحبت نکند و در سکوت حرکت کنیم. درعینحال با بیسیم با شهید پیچک فرمانده منطقه در تماس بود. خاطرم هست در مسیر حرکت چالهای بود. علی به داخل آن چاله افتاد و بالا آمد. بچهها هم خودشان را در چاله میانداختند و بالا میآمدند! . همه فکر می کردند که این جزئی از عملیات و مانور است. بعدها که فهمیدیم که علی خودش هم زمین خورده و به آن چاله افتاده و همه به تبعیت از او این حرکت را انجام داده اند به آن ماجرا میخندیدیم. حاج علی خودش هم این خاطره را تعریف میکرد و میخندید.
پس از چند ساعت پیادهروی و خستگی شدید در تاریکی، حاج علی موحد ستون را نگه داشت. با بیسیم تماس گرفت و بهیکباره دستور «عقبگرد» داد. هوا گرگومیش شده بود. میتوانم بهجرئت بگویم، اگر صبح میشد و تعلل میکردیم، هیچکس از گروهان ما به علت دید و تیررس دشمن در دشت زنده برنمیگشتیم.
آن لحظه متوجه علت لغو عملیات نشدم. اما بعدها که تجربه جنگی بیشتری پیدا کردم متوجه شدم محاسبه زمانبندی عملیات اشتباه بوده و علی چقدر تصمیم درستی گرفته است.
فرماندهانی مثل غلامعلی پیچک، محسن وزوایی و حاج علی موحد اعتقاد داشتند که قبل از عملیات باید شناسایی کامل شود. منطقه را چند بار ببینیم. زمان را بسنجیم و راه امنتر را پیدا کنیم. نه اینکه فقط طبق نقشه و روی کاغذ تصمیم بگیریم.

عابدین وحیدزاده نفر اول سمت راست. در جمع شهیدان کاظم رستگار، محسن وزوایی و علی رضا موحد دانش
از عملیات بازی دراز و نقش شهید موحد دانش بگویید.
این عملیات در روز اول اردیبهشتماه سال ۱۳۶۰ بود. آنجا منطقه بسیار سوقالجیشی هم برای ما مهم برای عراق بود. با تسخیر ارتفاعات بازی دراز به نوعی منطقه برای ما ناامن شده بود. بعد از تنگه پاتاق، شهرهای سرپل ذهاب و روستاها و دشت ذهاب، کوره موش، شهرک المهدی همچنین مسیرهای ارتباطی گیلانغرب از همه مهمتر پادگان ابوذر ناامن شده بود. با موفقیت این عملیات و گرفتن بازی دراز، بخش بزرگی از غرب کشور از خطر دور می شد و دشمن را وادار میکرد تا مرز شهرهای قصرشیرین، نفتشهر عقبنشینی کند.
رزمندگان ارتش و سپاه برای این عملیات ادغام شدند. شهیدان احمد بابایی، جعفر جنگروی، محسن حاجیبابا قرار بود که هرکدام از این محورها از پهلو و پشت به دشمن بزنند. متأسفانه همه این محورها با مشکل روبرو شدند؛ به دلایلی مثل نرسیدن موشکهای آرپیجی به تانکها و سنگرهای دشمن و از این قبیل موارد. در نهایت شهید پیچک تصمیم گرفت عملیات را لغو کند؛ اما تنها نقطه مهمی که باقیمانده بود محور اصلی و مستقیم ارتفاعات به فرماندهی آقای ابراهیم شفیعی بود که شامل دو محور به فرماندهی شهید محسن وزوایی و علیرضا موحد دانش بود.
وقتی پیچک موضوع مشکلات محورهای دیگر با این سه نفر در میان میگذارد هر سه نفر اصرار به انجام عملیات میکنند. بالاخره در ساعت مقرر عملیات آغاز شد
بعد نقطه رهایی باید از شیاری برای رسیدن زیر ارتفاع ۱۰۵۰ عبور می کردیم. برخلاف ما، عراق از پشت منطقه جاده احداث کرده بود و تانک و خودروها و تجهیزات نظامی را تا نزدیک ارتفاع در میان صخرهها حرکت میداد. برخلاف ما که باید پیاده از مسیر صخرهای بالا میرفتیم و پس از ساعتها پیادهروی و خستگی شدید تازه به جبهه دشمن میرسیدیم. ما تنها در یک مسیر امکان پیشروی و امید به موفقیت داشتیم؛ همان جایی که شهیدان وزوایی، موحد و آقای شفیعی بودند.
همراه با حاج علی به سمت شیار حرکت کردیم. رفتیم پای یک صخره بلند (با حدود ۱۰ متر ارتفاع). به مسیر سختی برخورد کردیم، علی در آن گیرودار گفت: برای بالارفتن به طناب نیاز است. یکی از بچهها قبل از اینکه به سپاه بیاید، در ارتش خدمت میکرد؛ به نام «حسن توکلی» که به او میگفتیم؛ «تیمسار توکلی!» انسانی ساده و دوستداشتنی بود که در عملیات دوم بازی دراز شهید شد. او گفت: من در کولهپشتیام طناب دارم، علی موحد پس از چندین بار پرتاب، طناب را به یک سنگ بزرگ (صخره) گیر داد و خودش اولین نفر بالا رفت و بقیه هم به دنبال او بالا رفتند.
درگیری از همان جا شروع شد. مسیر شیار به شکلی بود که عراق در دو طرف شیار مینگذاری کرده بود و وسط شیار را با دوشکا پوشش میداد، تا اگر کسی میخواست از وسط شیار برود، دوشکا او را بزند.
بچهها همدیگر را پوشش میدادند تا اولی را که زد، دومی عبور کند. اما هیچ راهی نبود؛ نه میتوانستیم از شیار بیرون بیاییم، نه عبور کنیم، چون مینگذاری شده بود، و داخل شیار هم دوشکاها بودند.
در این مرحله عملیات تشدید شد؟
بله. شهید حاج علی، چهار نفر از بچههای گردان ۶ (علی لسانی، محمدحسین محمودزاده، مجید آتشگاهی و محمد نورینژاد) را با خودش آورده بود. دو نفر از این بچهها همان لحظات اول شهید شدند. «علی لسانی» توسط تکتیرانداز زده شد؛ و «محمودزاده» روی مین رفت و شهید شد.
علی دستور داد یکی از بچهها با آرپیجی سنگر دوشکا را بزند. خودش یک ژ ۳ کشویی دوربیندار داشت. تکتیرانداز را هدف گرفت و صدا قطع شد. وقتی بالا رفتیم، دیدیم گلولهای که شلیک کرده، مستقیم به پیشانی آن عراقی برخورد کرده و کشته شده و خلاصه مسیر را برای حرکت باز کرد.
در میانه درگیری مدت کوتاهی از علی موحد خبری نشد. بعد از آن دیدم با تعدادی اسیر عراقی برمیگردد. بالاخره به ارتفاع ۱۰۵۰ رسیدیم. قسمتی از ارتفاع دشت بود. وقتی دوشکای دشمن و تکتیراندازهای آنها را زدیم، کار کمی راحتتر شد. ما تجهیزات هوایی، زمینی و توپخانهای نداشتیم، بیشتر از شب برای غافلگیری استفاده میکردیم و از این موضوع بهره میبردیم و قدرت مانور ما را بالا میبرد. پاکسازی منطقه را ادامه دادیم وضعیت ادامه داشت نیروها خسته شده بودند و تشنگی بیداد میکرد
خسته و تشنه کنار یک صخره نشسته بودیم و توان حرکت نداشتیم. تقریباً ساعت دو بعدازظهر بود. آقای ابراهیم شفیعی پشت بیسیم صدا میزد: «اکبر!، تو به ما قول داده بودی که آب برسونی. بچهها تشنهاند!» منظور او از «اکبر»، شهید علیاکبر شیرودی بود. او را قبلاً در پادگان ابوذر دیده بودم.
صدای خستگی و اضطراب در بیسیم و دشت میپیچید که فریاد میزد: «بچهها تشنه هستند». لحظاتی بعد شهید شیرودی پشت بیسیم گفت: «بهتره برگردی پشت سرت رو نگاه کنی!» برگشتیم و دیدیم خودش با هلیکوپتر آمده. آب در داخل پوکههای توپ ۱۰۶ را که در پادگان پر از آب کرده و درِ آن را بسته بودند، میانداخت. هر بار تعدادی سالم به دستمان رسید.
آن زمان هیچکس خبر نداشت که تانکهای عراق از جاده در حال حرکت و پاتک هستند، شیرودی با شجاعت و زیبایی تمام در آسمان حرکت میکرد و با هلیکوپتر تانکها را میزد. خیلی شجاع بود.
موحد و وزوایی ما را تقسیمبندی کردند و تأکید داشتند تعدادی نگهبانی و بقیه بهنوبت استراحت کنند، چون صبح وضعیت سختی داریم و عراق پاتک خواهد کرد.
من با یکی از دوستان به نام «علی قدیانی» تقسیم کار کردیم. او گفت: «من بیدار میمانم، تو بخواب.» گفتم: «نه، تو بخواب، من بیدار میمانم» شهید موحد مدام به نیروها و اطلاع از وضعیت بچهها سرکشی میکرد.
من در سرما حدود یک ساعت داخل سنگری رفتم دو نفر خواب بودند و پتو بر روی خودش کشیده بودن به آنان گفتم کمی از پتو را آزاد کنید من هم استفاده کنم پاسخی نشنیدم و خوابیدم. ساعتی بعد با صدای علی قدیانی بیدار شدم. او گفت: «بلند شو! عراقیها دارن میان!»
شهید موحد بچهها را اطراف و داخل شیار ساماندهی کرد. همه آماده بودیم. هوا تاریک بود، منور روشن میشد. از در داخل شیار سروصدای عراقیها میآمد.
علی گفت: «هیچکس حق تیراندازی نداره تا من بگم.» عراقیها داشتند نزدیک میشدند و ما همچنان بیحرکت بودیم. یکی از بچهها گفت: «برادر موحد خیلی نزدیک شدند»؛ اما همچنان دستور شلیک نمیداد. حاج علی گفت: «حرف نباشه، تا من نگفتم هیچکس تیراندازی نکنه!»
او منتظر بود تا همه عراقیها را به داخل شیار بکشاند و کسی از آنجا خارج نشود. حق با او بود، چون اگر درگیر میشدیم، خیلی از آنها که بیرون از شیار بودند، فرار میکردند. وقتی همه عراقیها وارد شیار شدند، گفت: «حالا بزنید و درگیری سختی شروع شد». شاید کمتر عراقی از آن شیار زنده بیرون رفته باشد آنجا بود که شجاعت، تدبیر و فرماندهی و خونسردی علی موحد را دیدم.
از محور دیگر شهید وزوایی با تعدادی دیگر از نیروها با عراقیها درگیر شدند و زدوخورد شدیدی شکل گرفت. پس از مدتی توپخانه و ادوات عراق شروع به ریختن آتش سنگین کردند؛ بهنوعی جهنمی به پا کردند.
معمولاً راهبُرد عراق اینگونه بود که آتش سنگین از طریق توپخانهها میریخت و سپس نیروی پیاده پشت آن آتش میآمد و آنجا را پاکسازی میکرد. عراقیها تمام توانشان را متمرکز بر روی آن منطقه کرده بودند، چون بهخوبی میدانستند این منطقه راهبُردی است و اگر ما آن ارتفاعات را بگیریم، بهنوعی کارشان در منطقه تمام است و باید تا قصرشیرین را خالی کنند. تا چند روز باور این موضوع برای عراقیها سخت بود ما اگر دو ارتفاع ۱۱۰۰ گچی و صخرهای همچنین ۱۱۵۰ را میگرفتیم عراق باید تا مرز عقبنشینی میکرد.

عابدین وحیدزاده و شهید وزوایی در یک قاب تصویر
مجروحیت دست حاج علیرضا موحد دانش چطور اتفاق افتاد؟
ما شب عملیات را هر طور بود گذراندیم. روز دوم عملیات ساعت حدود ۹ تا ۱۰ صبح بود که شهید موحد گفت: «میروم سنگرهای پشت تپه در ارتفاع ۱۱۵۰ را بررسی کنم.»
خودش بعداً برایم تعریف کرد که؛ «وقتی بالای تپه رسیدم، دیدم چند نفر نشسته اند. دیدم یکی از آنها روبروی من است و بقیه پشت به من هستند. ابتدا فکر کردم بچههای خودمان هستند و به او گفتم: بچهها اینجا چهکار میکنید؟ تازه فهمیدم که آنها عراقی هستند!. عراقیها متوجه من شدند شروع به تیراندازی کردند».
آن طوری که خودش تعریفی می کرد؛ علی به سمت یک تختهسنگ پناه میبرد. آنها تعدادی نارنجک تخممرغی به سمتش پرتاب میکنند. یکی از آن نارنجکها را بر می دارد و میخواهد به سمت عراقی ها برگرداند که در دست خودش منفجر میشود.
من از دور دیدم خاک و دود همهجا را گرفت. چند لحظه بعد دیدیم علی آمد. البته قبل از آن دیدیم که خودش را پرت کرد پشت تختهسنگی و نشست. زمانی که رسید، رنگپریده بود و دستش در جیبش بود. تعجب کردم که چرا رفتارش غیرطبیعی است. گفت: «چرا نگاه میکنید، کار خودتان را انجام بدهید.» یکلحظه دیدم دستش از جیب خارج شد و بهشدت خون ریزی می کند. آنجا فهمیدیم در آن درگیری دستش زخمی و قطع شده است.
در آن لحظات به شما چیزی گفت؟ در ادامه چه اتفاقی افتاد؟
به من اشاره کرد و گفت: «چیزی نگو!». با بند پوتین از بالای زخم دستش را بستیم. یکی از بچهها به نام مجید سعیدی هم از ناحیه شکم زخمی شد. آن زمان فهمیدیم تقریباً در محاصره هستیم. همزمان عراق هم آتش شدیدی میریخت.
حاج علی با دست قطعشده در گوشهای نشست و تقریباً حالت خوابآلود پیدا کرده بود. خوابید. پتویی رویش انداختیم. هرچند دقیقه بیدار میشد و دوباره میخوابید. مشخص بود توانش بهشدت تحلیل رفته است.
ابراهیم شفیعی بیسیم زد. علی موحد علیرغم تأکید شفیعی پایین نمیرفت در نهایت با اصرار شهید پیچک عقب رفت. به بیمارستان پادگان ابوذر و دستش از کمی بالاتر از مچ ترمیم شد.
ما هم به وزوایی ملحق شدیم. چند ساعت بعد، نیروهای کمکی رسیدند. شهید احمد بابایی و بچههایش را دیدم که عبور کردند و رفتند سمت پایین شیار تا به نیروهای دیگر کمک کنند و محسن وزوایی با بچهها در حال پیشروی به سمت تصرف ارتفاعات ۱۱۰۰ بودند.
حاج علی در شهامت آدم بینظیری بود. وضعیت دستش حال همه ما را خراب کرده بود؛ اما خوش میگفت: «چیزی نشده» و دستش را میکرد در جیبش. ما میدیدیم رنگش پریده و لباسش خونی است؛ اما او اصلاً به روی خودش هم نمیآورد. تازه وقتی هم که راضی شد و رفت بیمارستان، فردایش دیدم با لباس سپاه و با کفشکتانی و دست باندپیچی شده وارد منطقه شد.
عملیات موفق شد؟
اهداف عملیات به طور کامل محقق نشد، اما ۶۰ درصد از هدف به دست آمد. ارتفاع ۱۱۰۰ و ۱۱۵۰ آزاد شد؛ اما همه اینها منوط به تصرف کامل ارتفاعات ۱۱۰۰ صخرهای بود. موفق نشدیم مجبور به تخلیه ۱۱۵۰ شدیم و در ارتفاع ۱۱۰۰ گچی مستقر شدیم.
ما ارتفاع ۱۱۵۰ را گرفتیم که اصلیترین موقعیت ۱۱۰۰ صخرهای بود. اگر ما آن را میگرفتیم، تمام بود. آنها تانکهایشان را طوری مستقر کرده بودند که ما را با گلوله تانک بزنند. جنگ سختی بود.
در آنجا شهید وزوایی، گلولهای به فکش خورد که هیچوقت هم بیرون نیامد. اما عملیات دوم که شهید وزوایی مجروحیت خیلی شدیدی داشت، در شهریور رخ داد.
بعد از عملیات بازی دراز به کدام جبهه رفتید؟
اول آمدیم تهران و رفتیم ملاقات امام (ره). نیروها در محلهایی که تعیین شده بود؛ مانند فرودگاه و مکانهای دیگر مستقر شدند و مدتی بعد دوباره اعزام شدیم به «سرپل ذهاب» برای عملیات دوم بازی دراز.
در این عملیات، من مجروح شدم و بعد از آن من دیگر با گردان نبودم تا عملیات فتحالمبین. آن موقع تیپهای سپاه تازه داشت تشکیل میشد. حاج علی هم رفته بود، لشکر «المهدی» در جنوب با حاج علی فضلی.
حاج علی در چه شرایطی به فرماندهی تیپ سیدالشهدا (ع) رسید؟
فتحالمبین که تمام شد، «حاج علی موحد» از تیپ «المهدی» جدا شد و آمد پیش «محسن وزوایی». در تیپ حضرت رسول (ص) در فاصله بعد از عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس، شهید حاج «داوود کریمی» که فرمانده سپاه منطقه ۱۰ کشوری بود، محسن وزوایی را خواست موضوع تشکیل تیپ جدید برای تهران را به او داد. ایشان معتقد بود توان نیروهای تهران بسیار بالاست باتوجهبه توانمندی پایتخت در نیروهای ارزنده و کیفی، نباید تنها به یک تیپ اکتفا کرد و باید دنبال گسترش توان رزم یگان جدید بود و بر همین اساس اولین حکم فرماندهی تیپ سیدالشهدا (ع) توسط حاج داود کریمی به محسن وزوایی ابلاغ شد.
در ادامه این روند چه اتفاقاتی افتاد؟
حاج احمد متوسلیان بعد از اطلاع از تشکیل یگان دیگر با نیروهای تهران میگوید شما الان این کار را نکنید، چون ممکن است کادر تیپ حضرت رسول (ص) تعدادی از نیروهای تیپ ۲۷به تیپ جدید بروند. ضمن این که در این مقطع باتوجهبه نزدیکی عملیات بعدی تیپ جدید توان چیدمان را نداشته باشد. این موضوع به بعد از عملیات آتی موکول شود که مورد موافقت شهید وزوایی و حاج داوود کریمی قرار میگیرد.
در این زمان قرار شد تیپ حضرت محمد رسولالله دو محور داشته باشد محور محرم به فرماندهی محسن وزوایی محور دوم سلمان به فرماندهی محمود شهبازی دستجردی، توضیح این که وزوایی تا پایان عملیات فتحالمبین فرمانده گردان حبیب بن مظاهر بود باتوجهبه جدایی علی موحد از تیپ المهدی و ملحق شدن به تیپ حضرت رسول، به پیشنهاد محسن وزوایی، علیرضا موحد فرمانده گردان حبیب بن مظاهر جایگزین وزوایی شد.
بعد از آن محسن، بچههای گردان حبیب را در دو کوهه جمع کرد و از حاج علی تعریف و تمجید کرد و گفت: با ایشان همکاری کنید و همانطور که با من راه آمدید با ایشان هم راه بیایید و علی شد فرماندهٔ گردان «حبیب».
در میانه جنگ رفاقت و دوستی شما با شهید موحد چه حال و هوایی داشت؟
بعد از عملیات فتحالمبین من و علی حسابی با هم رفیق شدیم. کلاً چندنفری بودیم که در ماشین با هم اینطرف و آن طرف میرفتیم. گاهی با هم فوتبال بازی میکردیم، توی سر و کلهٔ هم میزدیم و همین کنار هم بودنها صمیمیت بین ما را بیشتر کرد. حالا من او را «علی» صدا میزدم و او به من میگفت «عابدین».
از آنجا به بعد آرامآرام انس بیشتری با هم گرفتیم. من چون با عصا بودم و تردد برایم سخت بود، همیشه سعی میکردم کنار محسن وزوایی و حاج علی باشم که ماشین داشتند. آن موقع من مسئولیت خاصی نداشتم و علی رفاقتی و عشقی اجازه میداد من همیشه در کنارش باشم.
یک روز در پادگان دوکوهه، من را صدا کرد و گفت: «عابدین! بچههای گردان ۹ را بهتر میشناسی چند تا فرمانده گروهان مَشتی به من معرفی کن»
یادم هست که شهید «حسین اسلامیت» را به عنوان جانشین اول علی معرفی کردم. تعدادی دیگر از دوستان گردان ۹ را فرمانده گروهان مانند «علی رئیسی اسکویی»، جانشین دوم گردان «رضا بیگدلو»، «حمیدرضا قاسمینژاد» فرمانده گروهان
حاج علی موحد بهخاطر اطمینان از من همه را در جایگاههای پیشنهادی پذیرفت.
محمدرضا برادر کوچکتر خودش هم قرار بود در کنار علی باشد. اما او از این موضوع بهخاطر مسائل عاطفی در حین عملیات استقبال نکرد و گفت: «ما دو تا برادریم. در عملیات یکدفعه اتفاقی میافتد و مسائل عاطفی با مسائل جنگ قاطی میشود». وقتی علی مخالفت کرد، در نهایت قرار شد محمدرضا به «گردان سلمان» برود و جانشین شهید حسین قجهای شد.
از خاطرات آن روزها و همراهی با شهید موحد بیشتر بگویید.
چند روزی برای بازسازی گردان در حین عملیات بیتالمقدس آمدیم به مقر عقبه تیپ در انرژی اتمی. من بودم و حسین خالقی و علی موحد، با یکی - دو تا دیگر از بچهها. بعد از عملیات بود و ما هم خسته و دراز کشیده بودیم. آنهایی که آنجا بوده اند این کانکسها را به یاد دارند. یک راهروی ۱۰-۱۲ متری بود که کانکسهای کوچکی در دو طرف راهرو، روبروی هم قرار داشتند.
آن روزها، بچهها، نارنجکهایی را که غنیمتی از منطقه جمع کرده بودند، میریختند داخل گونی و میبردند به مقر تسلیحات گردان شان. مسئول تسلیحاتِ گردان حبیب، یک گونی از این نارنجکها را داخل کانکسِ گردان. حبیب کرد، کشان کشان آورد داخل راهرو تا ببرد به اتاق تسلیحات. کفِ راهرو، با میخ یک سری چوب نصب کرده بودند که سر این میخها یک جاهایی بیرون زده بود.
ظاهراً یکی از این میخها، گیر میکند به ضامن یکی از نارنجکهای داخل گونی و واویلا!. فقط یک لحظه دیدیم یک آتشی از در کانکس زد داخل و بعد همین طور ادامه پیدا کرد. داخل اتاقهای کانکس یک پنجره کوچک داشت.
علی گفت: «بچهها بریزید بیرون». به حسین خالقی گفت: «برو بیرون»، حسین هیکل درشتی داشت، گفت: «من که نمیتوانم»، علی گفت: «برو بیرون، حرف بیخود نزن». حسین خالقی هم با آن هیکل نمیتوانست از پنجره برود بیرون. خلاصه علی با زور و هلدادن ایشان را انداخت بیرون کانکس. بعد من به علی گفتم: شما برو بیرون. گفت: «حرف مفت نزن! برو بیرون! بعد آمد من را هم از پنجره پرت کند بیرون که همان موقع یک چیزی خورد به کف پایم که استخوانش را شکست؛ اما بههرحال من با کمک علی به بیرون رفتم.
علی موحد بعدازاین که همه بچهها را یکی یکی خارج کرد. آخر خودش پرید بیرون. وقتی آمدیم بیرون تازه دیدیم چه آتشی برپا شده. نارنجک تفنگیها همینطور بالا میرفتند و به اطراف میافتادند و منفجر میشدند. گلولهها میترکیدند و مرمیهایشان بیهدف به هر جهتی میرفتند. خلاصه جهنمی درست شده بود.

این دوره همزمان با اردیبهشت ۱۳۶۱ و شهادت محسن وزوایی است. شما چطور باخبر شدید و حاج علی چه عکسالعملی داشت؟
همان روزها شهید وزوایی نامهای نوشت و داد به دست من. معرفی ام کرد به ارتش، بهعنوان نماینده محور تحت فرماندهی محرم که محور خودش بود در قرارگاه. من نرفتم؛ چون دلم با حضور در خط بود. حس میکردم محسن دارد مرا سرکار میگذارد. چون من عصا داشتم و حرکت برایم سخت بود.
نامه را گرفتم، اما نرفتم. صبر کردم به حاج ابراهیم همت گفتم: میخواهم بروم جلو. سوار یکی از ماشینهای عبوری شدم. گفت: شما کجا میروی با این وضع؟ بگذار خط تثبیت بشود، بعد برو. طاقت نیاوردم و سوار یک وانت شدم و آمدم خط که جادهٔ اهواز - خرمشهر بود. رسیدم به گردان حبیب به فرماندهی حاج علی موحد که تازه به خط رسیده بودند.
لحظاتی بعد دیدم حاج احمد متوسلیان کنار یک جیپ ایستاده و مشغول صحبت با بیسیم است. رضا دستواره هم پیشش بود و فکر کنم پشت فرمان نشسته بود. سلامعلیک کردم. حاج احمد گفت: «بااینحال و روز اومدی این جا»؟ گفتم: «آره». گفت: «باشه». پرسیدم: «محسن وزوایی کجا است؟» هیچ کس جواب درستی نداد. حاج احمد بلندبلند با بیسیم حرف میزد. احساس کردم خبری شده و به من نمیگوید. حاج احمد به دستواره گفت: «رضا!» ماشین را روشنکن بریم جلو. دیدم کسی به کسی نیست آنجا.
علی را ندیدم؛ اما حسین لطفی را دیدم. تحویل گرفت و گفت: «چه خبر؟» از پچپچ بچهها فهمیدم برای محسن وزوایی اتفاقی افتاده. خیلی به هم ریختم و سریع پریدم توی یکی از این ماشینها و آمدم عقب. رسیدم به حاج همت. سلامعلیک کردم و دیدم یکجوری رویش را از من برمیگرداند.
پرسیدم: «حاجآقا! از محسن وزوایی چه خبر؟» شروع کرد با یک جملات شیوایی با صحبتکردن که ما همه رفتنی هستیم و... دیگر برایم قطعی شد که وزوایی شهید شده و دنیا روی سرم خراب شد. پیشانیام را بوسید و سعی کرد آرامم کند.
خیلی حالم بد بود. باید خودم را به بچهها میرساندم. دوباره سوار ماشین شدم و رفتم خط پیش علی.
چشممان که به چشم هم افتاد، هیچی نگفتیم. فقط زل زدیم به هم. بعد من زدیم زیر گریه. علی هیچی نگفت. لطفی آمد و مرا نشاند. حسین خالقی خیلی ناراحت بود. با شهادت محسن، او که معاونش بود، حالا مسئول محور شده بود.
علی آمد و با آن بیان طنزش چیزی گفت: که کمی فضا عوض شود و رفت. از این جا به بعد، هر کاری کردند، من دیگر عقب نرفتم. علی را هم میدیدم که خاکوخلی مدام اینطرف و آن طرف میدوید.
در همان عملیان محمد رضا برادرش به شهادت رسید. حاج علی چگونه باخبر شد و چه عکس العملی نشان داد؟
شهادت محمد رضا هم همان روزها بود. علی سراغم آمد و گفت: عابدین! میگویند محمدرضا مجروح شده و بردنش عقب. ولی من فکر میکنم شهید شده و اینها به من نمیگویند. برو عقب، ببین چطور شده. من اول فکر کردم علی بهخاطر وضع پایم دارد مرا سرکار میگذارد.
رفتید که خبری از برادر حاج علی بگیرید؟
بله. وقتی حسین لطفی هم خواست که بروم خبر بیاورم، دیدم نه! قضیه جدی است. سوار شدم رفتم معراج. رفتم داخل و پرسیدم: محمدرضا موحد دانش را آوردهاند این جا؟ یکی از معراجیها گفت: شما؟ گفتم: از دوستانش هستم. گفت: «کربلایی شد». سوار ماشین شدم و برگشتم خط.
وقتی رسیدم به حاج علی، هیچی نگفتم. نگاهم کرد و گفت: شهید شده؟ سرم را انداختم پایین. دیگر حرفی نزد و رفت یکگوشه، جدا از بقیه نشست و رفت تو خودش. یک ربع یا بیست دقیقه، شاید هم بیشتر در همین وضع بود.
بعد بلند شدآمد بین ما. بچهها شروع کردند اصرار کردند که برو تهران برای تشییعجنازه. گفت: «آن جا هستند کسانی که کار تشییع را انجام بدهند». هر چه اینوآن اصرار کردند، گفت: نه. حتی به حاج احمد گفتند و ایشان هم اجازه داد که علی برود؛ اما او زیر بار نمیرفت. آخرش حسین لطفی که خیلی با علی ایاق بود، بهزور او را سوار ماشین کرد و با هم رفتند تهران و بعد از ۴۸ ساعت دوباره برگشتند. آمد و دوباره ایستاد پای فرماندهی گردان حبیب تا روز فتح خرمشهر.
ماجرای اعزام رزمندگان تیپ محمد رسول الله به لبنان و حضور حاج احمد متوسلیان و شهید موحد دانش چگونه اتفاق افتاد؟
پس از حمله اسرائیل به جنوب لبنان در خرداد ۱۳۶۱ مسئولین کشور تصمیم به اعزام نیرو به لبنان گرفتند. شورایعالی دفاع مقرر کرد و تیپ محمد رسولالله (ص) و تیپ ذوالفقار از ارتش به سوریه اعزام شدند. فرماندهی یگانهای اعزامی حاج احمد متوسلیان شد.
مرحوم امام خمینی (ره) پس از این اتفاق به مسئولین کشور یک جمله کلیدی گفتند: «راه قدس از کربلا میگذرد» و بلافاصله تصمیم بر بازگشت نیروها به ایران گرفته شد.
درعینحال گفته شد حال که جاپایی در سوریه و لبنان فراهم شده، بهتر است این پایگاه فرهنگی و آموزش بماند و به نیروهای شیعه لبنانی داده شود.
حاج احمد در یک جلسه با گروههای مبارز لبنانی شیعه با تحلیل و توصیف پیشنهاد تجمیع همه گروهها و تشکیل یک گروه به نام «حزبالله» را داد که خوشبختانه مورد اقبال واقع شد.
پس از توجیه نیروها توسط حاج احمد مقرر شد تعدادی از فقط جهت آموزش در لبنان و عده ای جهت امور فرهنگی در سوریه و لبنان بمانند و بقیه نیروها به ایران برگردند. در این میان برخی از دیپلمات ها و عده ای به حاج احمد پیشنهاد بازدید از بیروت و وضعیت لبنان را دادند. در یک جلسه در شهر بعلبک تقریبا همه فرماندهان و کادر تیپ با این پیشنهاد مخالفت کردند.
اما ظاهرا نظر دوستان سیاسی و دیپلمات غالب شد در نتیجه در روز ۱۴مرداد۱۳۶۱حاج احمد به اتفاق ۳نفر دیگر به نام «محمدتقی رستگار» همراه حاج احمد،«کاظم اخوان» ؛عکاس و خبرنگار،«سید محسن موسوی»؛ کاردار سفارت ایران در بیروت هنگامی که در مسیر بیروت بودند در «ایست البرباره» توسط گروه شبه نظامی مسیحی لبنانی تندروی فالانژ ربوده شدند. البته موضوع اسارت حاج احمد متوسلیان داستانی مفصل دارد و جایش اینجا نیست.
حاج احمد متوسلیان قبل از حرکت به سمت بیروت برادر بزرگوار حاج منصور کوچک محسنی را جانشین و فرمانده نیروهای مستقر در لبنان وسوریه معرفی کرد. کادر تیپ مستقر در لبنان را هم معرفی و ابلاغ کرد. بقیه نیروها هرچه سریعتر به ایران از جمله حاج همت بازگردند. بعد از آن من هم در ستاد مشغول بکار شدم.
برگردیم به روایت تشکیل تیپ سیدالشهداء و فرماندهی شهید موحد دانش. سرانجام آن حکم چه شد؟از ستاد فرماندهی تهران حاج داود کریمی یک نظرخواهی در مورد پیشنهاد فرمانده جدید برای تشکیل مجدد تیپ سیدالشهدا(ع) شد که تمام فرماندهان طرح عملیات،گردان ها و اطلاعات همه متفق القول بر روی «حاج علیرضا موحد دانش» بخاطر مقبولیت وی به تهران گفته شد.
البته نظر فرماندهی تهران حاج داودکریمی،حاج حسن بهمنی و دیگران هم همین بود،درنهایت فرماندهی تهران به آقای کوچک محسنی ابلاغ کردند هرچه سریع تر علی موحد به تهران بروند در نهایت در شهریور سال 1361 حکم فرماندهی تیپ سیدالشهدا (ع) و دستور تشکیل تیپ و کادر آن ابلاغ شد.
علی با تمام توان تشکیل کادر ارشد خودش را آغاز کرد. جانشین خود را؛ حسین خالقی،مسئول ستاد؛ مرتضی سلمان طرقی،احمد غلامی،بهرام میثمی،فتح الله نظری،تقی محقق،جاج براتی،کاظم رستگار،علی غفاری،غلام بختیار،فرزادی و گذاشت.
در مدت کمی که علی در تلاش بود کادر تیپ را تکمیل و به دنبال امکانات و تجهیزات و سلاح و خودرو بود با ۲گردان در محور سومار خط پدافندی را مستقر کرد هنوز مدت بسیار کوتاهی نگذشته بود دستور آمادگی برای اجرا و شرکت در عملیات به تیپ ابلاغ شد.
علی به خاطر تازه تاسیس بودن تیپ و داشتن حداقل های امکانات و تجهیزات و خودرو و از طرفی عدم شناسایی منطقه اعلام کرد که با توجه به جمیع جهات نیازمند زمان بیشتری است.
اما حاج علی موحد از تیپ کناره گیری و حذف شد. یادم هست یک جمله کلیدی به من گفت که شاید به دیگران هم گفته باشد او گفت: «مرا آوردند که بردارند»!
ازاین داستان بگذریم!
بعد از آن حضور حاج علی در جبهه چگونه ادامه یافت؟
به هرحال علی از فرماندهی تیپ رفت. اما هرگز جنگ و جبهه را فراموش نکرد. تمامی عملیات ها تا زمان شهادت در کنار بچه ها حضورداشت. از مقدماتی،والفجر یک، خاطره ای یادم آمد که بگویم: چند روز قبل از عملیات والفجر یک بیشتر در طرح و عملیات تیپ بودم. اما برای شرکت در عملیات بخاطر دوستی صمیمی و هم گردانی با علی اسکویی که فرمانده گردان حبیب بن مظاهر را داشت، آنجا بودم. دوستان دیگری مانند بهزاد اصغری و حجت عبادی و بچه های گردان ۹در کنار علی اسکویی بودند.
یک روز صبح دیدم علی وارد چادر فرمانده گردان حبیب شد. از خوشحالی بال درآوردم. پرسیدم: اینجا چیکار می کنی؟ کی رسیدی؟ علی گفت: «سراغت رو گرفتم». گفتند اینجایی هستی. آمدم پیشت عملیات با هم باشیم.»
فوق العاده خوشحال شدم نه تنها برای خودم بلکه برای گردان و تیپ که علی می تواند کمک کند. بعد از نماز ظهر و صرف غذا علی به من گفت: «پاشو بریم تیپ حضرت رسول (ص) یه کسری بچه ها را ببینیم».
راهی شدیم و در مسیر خیلی صحبت ها داشتیم. پس از بازگشت، صبح روز بعد علی به من گفت: عابدین! ظاهرا علی اسکویی از این که من اینجا هستم ناراحته!
تعجب کردم چرا باید اینطور باشه. گفتم: من ازش می پرسم اگر اینجا نشد باهم می ریم جای دیگه برای عملیات.
علی اسکویی کنار کشیدم سوال کردم: «تو از این که علی موحد می خواد با گردان حبیب بیاد عملیات ناراحتی؟» علی اسکویی گفت: «این چه حرفیه،ناراحتی من از خودمه از علی موحد خجالت می کشم من فرمانده گردان باشم و علی موحد با آن همه عظمت که همیشه فرمانده من بوده حالا من فرمانده گردان و او نیروی آزاد؟!»
عینا حرف های علی اسکویی رابه علی موحد انتقال دادم. گفت: این حرف ها چیه ما اومدیم تکلیف انجام بدیم و تو جنگ باشیم. بهش بگو بی خیال این حرف ها. بالاخره نشستی با همدیگر داشتیم و عل با آن شوخ طبعی به پایان رساند.
شب عملیات شد علی هم همراه گردان حبیب حرکت کرد بخشی از کار کمی پیچ خورد علی بیسیم فرماندهی را گرفت با قرارگاه تیپ بدون کد صحبت کرد.
بلافاصله از قرارگاه تذکر دادند شما کی هستی چرا بدون کد صحبت می کنی؟
علی موحد با شوخی گفت: «من علی موحدم، کد مد بیلمیرم». فرماندهی قرارگاه کاظم رستگار، احمد غلامی از این که علی تو خطه بچه ها رو هدایت می کنه بسیار خوشحال شدند. بالاخره صبح روز بعد علی از ناحیه سر مجروح شد در همان خط پانسمان شد در خط ماند.
همانطور که گفتم علی در همه عملیات ها در کنار تیپ حضور داشت به طوری که در عملیات والفجر۲ در منطقه حاج عمران آخرین عملیاتی بود که به عنوان نیروی تکاور و آزاد حضور داشت و در نهایت در همان منطقه به شهادت رسید و تا چند روز پیکرش در منطقه مانده تا بالاخره با تلاش بچه های تیپ به عقب و به تهران منتقل شد. برخی موارد و مسائل بماندبرای وقت دگر!

کلام پایانی:
حاج علی فردی عاقل، فرماندهی شجاع و دلیر،بسیار به خون نیروها حساس بود، درهمه عملیات ها که مسئولیت داشت تا زمانی که منطقه را شخصا شناسایی نمی کرد عملیات انجام نمی داد. می گفت؛ باید منطقه و وضعیت را ببینم. بچه های مردم امانت دست ما هستند. روز قیامت نمی توانم جوابگو باشم. خاطرم هست یک شب در چادر فرماندهی محور تیپ حضرت رسول (ص) به اتفاق شهیدان محسن وزوایی،علی موحد،حسین تقوی منش،مرحوم حسین خالقی و من جمع بودیم یکی از دوستان سوال کرد لذت بخش ترین زمان عملیات برای شما چه زمانی است؟
هرکسی صحبتی کرد،من گفتم: بهترین زمان ولذت بخش ترین آن شب عملیاته.
علی موحد ازپشت یک پس گردنی به من زد و گفت: «اتفاقا بدترین زمان برای من همان است، چرا که اضطراب دلهره برای این که بچه ها کمتر آسیب ببینند دارم چرا که مثلا تو فکر کن مادرت الان منتظره تو هست من فردا چه جوابی دارم به او بدم؟»
درواقع احساس مسئولیتش بسیار زیاد بود،شوخی طبعی او و شیطنت های خاص. دریک کلام من عاشق رفتار و سلوک او بودم. همیشه و هر لحظه به یادش هستم.
نام اولین فرزندم را به «علی رضا» گذاشتم. امیدوارم روز قیامت دوباره در کنارش و رفیقش باشم.
علیرضا موحد دانش مظلوم زیست و مظلومانه شهید شد. او بسیار به حضرت زهرا سلام الله علیها علاقمندبود. دوستی داشتیم به نام حمیدرضا قاسمی نژاد یکی از فرمانده گروهان های علی در عملیات بیت المقدس بود. مداح بود و خوش صدا هر وقت فرصت می شد حتی ۳تا۴نفری. حاج علی می گفت: «حمید روضه حضرت زهرا بخون»
روحش شاد،خداوند او را با ائمه سلام الله علیهم اجمعین محشور گرداند.
انتهای پیام//
نظر شما